داشت فكر مي كرد كه اين كلمه براي آدماي مختلف چه معانی متفاوتي مي تونه داشته باشه هنرمندي رو ميشناخت كه با 33 سال سن در پاسخ به سوال يه خبرنگار گفته بود :«اي كاش ... اي كاش ... اي كاش پدرم نميمرد»
نميتونست اين مساله رو بفهمه يعني واقعا راست ميگه؟ هميشه از تأثير به سزايي كه پدرش در موفقيتش داشته ميگه. شايد همينطوري ميگه. بخاطر اون قانون نا نوشته كه همه پدرا خوبن و هميشه بايد ازشون تعريف كرد. هنرمندا بايد سرمشق باشن و .... ولي بهش نمياد آدم اهل ظاهر سازي باشه. حداكثر در مورد خانوادهش صحبت نميكنه نه؟ ولي آخه خبرنگارا هم گاهي خيلي گير ميدن!
وقتي به خودش فكر ميكنه ... احساسات غريبش نسبت به پدرش، ترسش رو از حضور توي دنيا چند برابر مي كنه حس وظيفه و نبايد و بايد ها، تكليف هاي شرعي و تضادشون با احساس واقعي كه توي دلشه باعث دلشورهش ميشه. ميترسه احساساتش رو حتي به زبان بياره.
احساس هيولاي فرانكنشتاين رو داره ... موجودي كه يه نفر ... يه آدم، خلقش كرد ولي مسؤوليتش رو قبول نكرد چه احساس فجيعيه، خرد شدن بت زندگي ... با هيچ كلمه اي توصيف نميشه. چقدر با اين هيولا كه حتي براش اسم هم انتخاب نكردن احساس همدردي ميكنه. ولي ... حتي اون هيولا هم فرانكنشتاين رو دوست داشت ... گرچه ميخواست بكشدش! اما اون پدرش رو دوست نداره گرچه نميخواد بكشدش
اين قسمتش رو با هم فرق دارن . يه فرق ديگه هم دارن: اون هيولا مقيد به چيزي نبود ولي آفشيد مقيد به هزار و يك دليل و ملاحظه انساني و شرعي و قانونيه كه براش احساسات متناقض وحشتناكي رو به ارمغان مياره. شايد راه حل ساده باشه: خوب خودشو از قيد و بند خلاص كنه. كي به كيه؟ ولي اين طوري عشق كسي رو كه دوستش داره از دست ميده.
با يه روحاني مشورت كرد و روحانيه رندانه از زير جواب در رفت!!! خودمونيم بنده خدا روحاني رو توي بد مخمصهاي گذاشت ... ازش پرسيد: واجبه كه به پدرم احترام بذارم ... اما آيا واجبه كه دوستش داشته باشم؟ ... خوب منم جاي روحانيه بودم حاضر بودم حضورم رو توي جهان انكار كنم ولي جواب اين سوال رو ندم!!!
به اون هنرمند فكر ميكنه. تقريبا باهاش هم سن و ساله ولي اون تو اوج موفقيت و اين ... هيچي نيست ... حتي تحصلات تكميلي هم نداره... پس حتما راست ميگه حتما واقعا پدرش خيلي خوب بوده.
نه اينكه آدمايي كه پدراشون خوب نيست به هيچ جا نمي رسن با تلاش و سختي مطمئنا موفق مي شن ولي خيلي ديرتر ... خيلي ديرتر ... زماني كه ديگه شايد اون موفقيت براشون اهميتش رو از دست داده
آفشيد تنها نشسته ... فكر ميكنه ... به كوه مسؤوليتهايي كه از حدود 23 سالگي روي سرش خراب شده ... به پدرش كه نه تنها به هيچ كدوم از مسؤوليتهاش در قبال فرزندش عمل نكرده ... بلكه مسؤوليت زندگي خودش رو هم نپذيرفته و به گردن يه جوان خام انداخته. به حرفهايي كه در مورد حق و حقوق پدر بهش ميگن ... اينكه بايد حرمت پدر رو حفظ كنه ... بايد بهش «احسان» كنه ... به اون قانون نانوشته ... به اينكه همه از حرف زدن در مورد اين مسئله طفره ميرن ... به جوانيش كه علي رغم همه نصيحتها نميتونه ازش استفاده كنه... به احساسات متناقضش نسبت به پدرش ... راستي چه حسي داره ... چرا جرأت نميكنه حتي توي دل خودش راستشو بگه ... ميترسه خدا رو از دست بده؟ سرش رو بالا مياره ... توي چشاش اشك موج ميزنه ... از پنجره اتاق ماه اون بالا پيداست ...
خدايا ... تو حتي بندههاي بدت رو هم دوست داري مگه نه؟ ميخوام امشب بهت بگم... ديگه نميتونم توي سينهم نگه دارم ... من اينقدر بزرگوار نيستم ... من ...
از پدرم متنفرم
يه حس غريبي ديوانهوار توي سينهش ميچرخه ... پلك ميزنه و يه جوي كوچيك روي گونههاش راه ميافته ... سكوت همچنان برقراره ... ماه همچنان ميدرخشه ... همه چيز ساكته ... به اون هنرمند فكر ميكنه: ببخش نميتونم عشقت رو به پدرت باور كنم!!! اي كاش ... اي كاش ... اي كاش ... پدرم، پدر بود يا اينكه اصلا نبود.
و باز هجوم احساسات متناقض ... كه پيش قراولشون شرم بود...
+ نوشته شده توسط آزاده در یکشنبه 6 دی1388 و ساعت
18:46 |