تبليغاتX
ستون حنانه

آفشيد نمي‌دونست زنه يا مرد!!!! عجيبه؟ هر كي مي‌بيندش مي‌گه اون يه خانوم باوقاره اما ... چي توي افكارش مي‌گذره كه سرگردون هويتشه؟
روز تولدش:
پرستار به مادرش مي‌گه: حاج خانوم اينم كه دختر شد!!! مطمئني ديگه بچه نمي‌خواي؟ فقط يه پسر داري ها ... اينو آفشيد يادش نمي‌ياد ولي از همين بدو ورود جامعه گربه‌رو دم حجله مي‌كشه


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط آزاده در یکشنبه 3 بهمن1389 و ساعت 21:29 |

سلام

يه مسابقه فصلي توي سايت آقاي اخشابي برگزار شد. توي رشته هاي هنري مختلف من با اين داستان شركت كردم و برنده شدم. بعد از كسب اجازه از مدير سايت، بعد از مدت‌ها امروز اون رو توي وبلاگم گذاشتم.

اميدوارم خوشتون بياد.

اينم لينكش

http://www.majidakhshabi.com/modules.php?name=News&file=article&sid=686

از دوستای عزیزم خواهش می کنم احساسشون رو برام بنویسن.

 

+ نوشته شده توسط آزاده در یکشنبه 3 بهمن1389 و ساعت 21:27 |
۲۷/۳/۸۹ پنج شنبه  شب آرزوها

خدا سلام

امروز حضرت باران سایت مجید اخشابی از پیامبر اعظم (ص) نوشته بود:

هیچکس نباید از مشقتی که به او رسیده آرزوی مرگ کند.

من بارها این کار را کردم! بهت قول نمی دم که دیگه این کار رو نمی کنم ...

ولی ... بخاطر همه لحظه هايي که این رو خواستم، ازت معذرت می خوام.

تو بزرگترین، عزيزترين و ارزشمند ترين آرزوي مني. منو به آرزوم برسون

 

+ نوشته شده توسط آزاده در جمعه 1 بهمن1389 و ساعت 17:14 |

خدايا سلام

تا وقتي نرفته بودم زيارت امام رضا (ع) فكر مي‌كردم همون يه بار كه برم كافيه خوب آدم زيارت مي‌كنه و بر مي‌گرده ديگه. نمي‌دونستم گرفتار مي‌شم. حساب كن من! آدم از سفر فراري، وقتي گنبد زردش رو مي‌بينه، هواي زيارت مي‌زنه به سرش. من آدم چندان مذهبي نيستم ... اما زيارت اونجا يه حال وهواي غريبي داره ... گم شدن وسط يه دنيا آدم كه هيچكي به كارت كاري نداره و يه روحي ... يه حالي توي فضا جريان داره كه حسش مي‌كني ولي نمي‌توني تعريفش كني. اونجا كافيه ساكت و آروم يه گوشه روي يكي از فرش‌هايي كه براي نماز مغرب پهن كردن بنشيني. نيازي نيست هيچ كاري بكني ... فقط به آسمون در حال غروب نگاه مي‌كني و گوش مي‌دي ....

اونوقت توي سكوت، اون حس غريب به سراغت مي‌آد ... انگار با كائنات يكي شدي  ... انگار يه اتفاق خوب برات افتاده كه ذوقش رو داري ولي نمي‌دوني چيه! اشك مياد توي چشات اما نمي‌ريزه ... نيازي نيست كه حتما حاجتي داشته باشي. اشكات همه چراغ‌ها رو چلچراغ نشونت مي‌ده. ديگه همه چيز رو محو و مخلوط شده مي‌بيني و صداهايي رو مي‌شنوي كه فقط صداست ولي دقيقا نمي‌دوني چيه ...

اون لحظه برات اول و آخر دنياست كه نمي‌خواي هرگز تموم بشه...

كاش آقا بطلبه و برم زيارت ... من و عزيزم رو ... فقط چند لحظه كوتاهم كافيه ... فقط چند لحظه كوتاه ...

+ نوشته شده توسط آزاده در سه شنبه 27 بهمن1388 و ساعت 20:36 |

داشت فكر مي كرد كه اين كلمه براي آدماي مختلف چه معانی متفاوتي مي تونه داشته باشه هنرمندي رو ميشناخت كه با 33 سال سن در پاسخ به سوال يه خبرنگار گفته بود :«اي كاش ... اي كاش ... اي كاش پدرم نمي‌مرد»

نمي‌تونست اين مساله رو بفهمه يعني واقعا راست مي‌گه؟ هميشه از تأثير به سزايي كه پدرش در موفقيتش داشته مي‌گه. شايد همينطوري مي‌گه. بخاطر اون قانون نا نوشته كه همه پدرا خوبن و هميشه بايد ازشون تعريف كرد. هنرمندا بايد سرمشق باشن و .... ولي بهش نمياد آدم اهل ظاهر سازي باشه. حداكثر در مورد خانواده‌ش صحبت نمي‌كنه نه؟ ولي آخه خبرنگارا هم گاهي خيلي گير مي‌دن!

وقتي به خودش فكر مي‌كنه ... احساسات غريبش نسبت به پدرش، ترسش رو از حضور توي دنيا چند برابر مي كنه حس وظيفه و نبايد و بايد ها، تكليف هاي شرعي و تضادشون با احساس واقعي كه توي دلشه باعث دلشوره‌ش مي‌شه. مي‌ترسه احساساتش رو حتي به زبان بياره.

احساس هيولاي فرانكنشتاين رو داره ... موجودي كه يه نفر ... يه آدم، خلقش كرد ولي مسؤوليتش رو قبول نكرد چه احساس فجيعيه، خرد شدن بت زندگي ... با هيچ كلمه اي توصيف نمي‌شه. چقدر با اين هيولا كه حتي براش اسم هم انتخاب نكردن احساس همدردي مي‌كنه. ولي ... حتي اون هيولا هم فرانكنشتاين رو دوست داشت ... گرچه مي‌خواست بكشدش! اما اون پدرش رو دوست نداره گرچه نمي‌خواد بكشدش

اين قسمتش رو با هم فرق دارن . يه فرق ديگه هم دارن: اون هيولا مقيد به چيزي نبود ولي آفشيد مقيد به هزار و يك دليل و ملاحظه انساني و شرعي و قانونيه كه براش احساسات متناقض وحشتناكي رو به ارمغان مياره. شايد راه حل ساده باشه‌:‌ خوب خودشو از قيد و بند خلاص كنه. كي به كيه؟ ولي اين طوري عشق كسي رو كه دوستش داره از دست مي‌ده.

با يه روحاني مشورت كرد و روحانيه رندانه از زير جواب در رفت!!! خودمونيم بنده خدا روحاني رو توي بد مخمصه‌اي گذاشت ... ازش پرسيد: واجبه كه به پدرم احترام بذارم ... اما آيا واجبه كه دوستش داشته باشم؟ ... خوب منم جاي روحانيه بودم حاضر بودم حضورم رو توي جهان انكار كنم ولي جواب اين سوال رو ندم!!!

 

به اون هنرمند فكر مي‌كنه. تقريبا باهاش هم سن و ساله ولي اون تو اوج موفقيت و اين ... هيچي نيست ... حتي تحصلات تكميلي هم نداره... پس حتما راست ميگه حتما واقعا پدرش خيلي خوب بوده.

نه اينكه آدمايي كه پدراشون خوب نيست به هيچ جا نمي رسن با تلاش و سختي مطمئنا موفق مي شن ولي خيلي ديرتر ... خيلي ديرتر ... زماني كه ديگه شايد اون موفقيت براشون اهميتش رو از دست داده

آفشيد تنها نشسته ... فكر مي‌كنه ... به كوه مسؤوليت‌هايي كه از حدود 23 سالگي روي سرش خراب شده ... به پدرش كه نه تنها به هيچ كدوم از مسؤوليت‌هاش در قبال فرزندش عمل نكرده ... بلكه مسؤوليت زندگي خودش رو هم نپذيرفته و به گردن يه جوان خام انداخته. به حرفهايي كه در مورد حق و حقوق پدر بهش مي‌گن ... اينكه بايد حرمت پدر رو حفظ كنه ... بايد بهش «احسان» كنه ... به اون قانون نانوشته ... به اينكه همه از حرف زدن در مورد اين مسئله طفره مي‌رن ... به جوانيش كه علي رغم همه نصيحت‌ها نمي‌تونه ازش استفاده كنه... به احساسات متناقضش نسبت به پدرش ... راستي چه حسي داره ... چرا جرأت نمي‌كنه حتي توي دل خودش راستشو بگه ... مي‌ترسه خدا رو از دست بده؟ سرش رو بالا مياره ... توي چشاش اشك موج مي‌زنه ... از پنجره اتاق ماه اون بالا پيداست ...

خدايا ... تو حتي بنده‌هاي بدت رو هم دوست داري مگه نه؟ مي‌خوام امشب بهت بگم... ديگه نمي‌تونم توي سينه‌م نگه دارم ... من  اينقدر بزرگوار نيستم ... من ...

                                                     از پدرم متنفرم

يه حس غريبي ديوانه‌وار توي سينه‌ش مي‌چرخه ... پلك مي‌زنه و يه جوي كوچيك روي گونه‌‌هاش راه مي‌افته ... سكوت همچنان برقراره ... ماه همچنان مي‌درخشه ... همه چيز ساكته ... به اون هنرمند فكر مي‌كنه: ببخش نمي‌تونم عشقت رو به پدرت باور كنم!!! اي كاش ... اي كاش ... اي كاش ... پدرم، پدر بود يا اينكه اصلا نبود.

و باز هجوم احساسات متناقض ... كه پيش قراولشون شرم بود...

+ نوشته شده توسط آزاده در یکشنبه 6 دی1388 و ساعت 18:46 |

سلام

دوستاي عزيز

مي‌خوام از اين به بعد داستانك هم داخل وبلاگ بذارم. البته من نويسنده نيستم ولي گاهي مطالبي وجود داره كه حاصل تجربيات شخصي خودم نيست و ارزش مطرح شدن داره يا گاهي حس مي‌كنم كه مفهوم، احساس يا مطلب خاصي رو مي‌شه با يه ماجراي نيمه خيالي نيمه واقعي توضيح داد اين مطالب رو همانطور كه گفتم با عنوان داستانك مي‌ذارم و اميدوارم اگه از اينجا رد شديد يه يادگاري گوشه‌ش بنويسيد. چه باربط به داستان چه بي ربط

اسم قهرمان این داستانکها هم خواهد بود «آفشید» یعنی شکوه خورشید. و هیچ جنسیت خاصی هم به عنوان پیش فرض نداره. می تونه گاهی زن باشه گاهی مرد. و شخصیتش توی داستانک های مختلف متفاوته

 

+ نوشته شده توسط آزاده در شنبه 14 آذر1388 و ساعت 22:40 |

۸۸/۰۷/۲۴

خدايا سلام

هر چقدر هم كه دور برم، باز پيش تو بر‌مي‌گردم.دلتنگي برم مي‌گردونه خونه اينكه هرجا كه باشم، در بهترين يا بدترين شرايط دلتنگ تو مي‌شم. باز يه روز يادم مياد كه چقدر توي اين دنيا دلم تنگ مي‌شه. يادم مياد كه اينجا وطنم نيست ... من اينجا از تو دورم و يادم مياد چقدر محبت تو رو مي‌خوام. ... الان چقدر دلم مي‌خواد گريه كنم! حقيقتش اشكام هم توي چشام منتظرن ولي ...

معمولاً دلت براي چيزي يا كسي تنگ مي‌شه كه كنارت نيست ... من دلم براي تو تنگه كه كنارمي!!! مي‌خوام با صداي بلند از ته دلم گريه كنم اما نمي‌شه.

خدايا ... منو ببخش ... از اينكه تركت كردم ... بي‌خبر رفتم ... دلم تنگه ... مي‌خوام برگردم خونه ... نمي‌دونم مي‌دوني چقدر متأسفم؟

 

+ نوشته شده توسط آزاده در شنبه 7 آذر1388 و ساعت 16:15 |

۸۸/۲/۲۳ چهارشنبه

خدايا سلام

خدايا سلام. من دارم سقوط مي‌كنم! ديگه نمي‌خوام افسرده باشم. از اضطراب بيزارم به همين خاطر خودم رو سرگم مي‌كنم. چون ايمانم قوي نيست. چون من شكست خوردم. چون من لايق عشق تو نيستم. باشه ... من كم تحملم ... ديگه ازت عشق نمي‌خوام. شكستم رو مي‌پذيرم. ديگه ... امتحانم نكن. من قبول نشدم، حتي تجديد هم نشدم. من ... مردود شدم. تمام مواد!

با سرافكندگي از دايره طالبان تو خارج مي‌شم.

+ نوشته شده توسط آزاده در شنبه 7 آذر1388 و ساعت 16:1 |
سلام

اول بايد يه تشكر جانانه از صميم قلب داشته باشم از تمام دوستاني كه اومدن، خوندن، نظر دادن يا ندادن. ممنون. منت گذاشتين. شايد خودتونم ندونيد كه حضورتون گاهي چه قوت قلبيه براي يه آدم دلتنگ. خدا رو شكر مي‌كنم كه هستيد.

 حالا هم اين عيد بزرگ رو به همه آدما – هر چي كه هستن - تبريك مي‌گم. اين عيد ابراهيمه آدمي كه هميشه بهش غبطه خوردم خيلي هم زياد. و خدا رو شكر مي‌كنم كه جاي اون نبودم چون برام مسلمه كه بدجوري خراب‌كاري مي‌كردم!!!!!!

 از آخرين پستي كه گذاشتم خيلي گذشته. نه اينكه توي اين مدت چيزي ننوشته باشم ... نه. من توي هر كاغذ و دفتر و فايلي كه گير بيارم چيز مي‌نويسم. ولي فرصت براي گذاشتن مطالب نداشتم. گاهي سرعت جگرسوز اينترنت ديال آپ، گاهي گرفتاري روزمره، گاهي هم سرگرداني هاي بي پايان روح گمشده‌ام! و البته وسواسم كه نبايد كلامي توي وبلاگم بنويسم كه از ته دلم نباشه.

 دو تا از نوشته‌هام رو مي‌ذارم كه شايد فاصله بين دو تاريخش كمي گوياي يكي از علت‌هاي تاخير طولاني مدت من باشه

 

+ نوشته شده توسط آزاده در شنبه 7 آذر1388 و ساعت 16:0 |

نمی دونم چندمه ... احتمالاً 11/10 باشه پنج شنبه شب

باید یه چیزی رو بهت بگم ... من ناامید شدم. از تو ... در واقع از خودم. ... کفره؟ بذار بگم ... یه قراری داشتم با خودم باید با تو حرف بزنم حتی اگه گله باشه. حالا هم دارم بهت می گم ناامید شدم دیگه ... تو ... حتی تو هم کمکم نمی کنی! برای اینکه آدم بهتری بشم ... انگار یه موج افسردگی تو راهه ... هوا ابری و سرده ... همه مریضن ... من ناامید و خسته ام و تو انگار اصلاً نمی بینی منو ... یا انگار اصلاً برات اهمیت ندارم ... چون ابراهیم، محمد، علی، فاطمه، یوسف ... حسین نیستم؟ پس اهمیت ندارم؟ منو خلق کردی و ولم کردی توی دنیا که هر چه پیش آمد؟... که زندگیم رو هرز بدم؟ هرچی فریاد می زنم هیچی نمی‌گی فقط نوشتي اونا كافرن ... خودشون كافر شدن ... خسته‌م ... از تو هم خسته‌م ... اگه امشب بميرم با چيزايي كه نوشتم يه سر مي‌رم تو جهنم ... ولي ديگه اهميت نداره ... دلم مي‌خواست پزشك بشم ... جراح عمومي ... نشد ... دلم مي‌خواد زبان رو تكميل كنم، موسيقي ياد بگيرم، دانشگاه برم، برنامه‌نويسي ياد بگيرم نمي‌شه . و ... من تلاش كردم از چيزايي كه دارم استفاده بكنم ولي ... مثل هميشه تا با يه برنامه‌ريزي كاري رو شروع مي‌كنم همه چيز سر راهم قد علم مي‌كنه. مثل فيلم نمايش ترومن ... موقعي كه مي‌خواست از شهر خارج بشه هزار تا ماشين جلوش سبز مي‌شدن!!! همه چيز مزخرفه ... زندگيم يه شوخي بي مزه مسخره‌ست. همه چيز بي‌معنيه ... خوردن .. خوابيدن .. بيدار شدن .. زندگي كردن ... ... ... ... نماز خوندن! ....

به سكوتت ادامه بده و شاهد ضايع شدن بنده‌ت باش ... گويا برات هيچ اهميتي ندارم. نگو «نشانه‌ها را چنين واضح فرستاديم» چون من نمي‌فهمم چي گفتي ... من منظورت رو نمي‌فهمم ... بعداً نگي حجت رو تموم كرده بودما ... من حرفات رو نفهميدم

.

.

.

.

.

.

.خدايا منو ببخش

ديشب موقع خواب خيلي بد باهات حرف زدم ...

تمام بي‌عرضگي‌هاي خودم رو انداختم گردن تو ... حرفايي زدم كه به هيچكدومش معتقد نبودم. اما چون دلتنگ بودم گفتم. مي‌دونم كه تو خدايي و من بايد پروا داشته باشم ولي معبود بزرگوارم ... تو گفتي كه هر چه مي‌خواهد دل تنگت بگو. من گستاخ و نافرمان نيستم ... من فقط

                                           كم طاقت و نادانم.

آخه من بايد با تو حرف بزنم ... حتي اگه قهرم! و تو بهتر از هر كس ديگه توي تمام عالم حال دلم رو مي‌فهمي.

... بهت گفتم برات اهميت ندارم ... گفتم بنده‌هايي رو كه دوست داشتي خلق كردي و بقيه مثل من برات مهم نيستن ... بود و نبودمون برات اهيمت نداره و من خودمو مسخره كردم كه هي دنبالت مي‌دوم و عشقت رو مي‌خوام ... چون من بهتر نمي‌شم ... حتي ... حتي تصميم گرفتم براي نماز صبح هم از جام بلند نشم!!!!

صبح موبايلم زنگ زد. خاموشش كردم و خوابيدم. قرار نيست براي نماز بيدار شم. ناسلامتي قهرم!!! چند دقيقه بعد مامان داشت ناله مي‌كرد پريدم و پيدارش كردم!!! خوابم كاملا پريده بود. خنده‌م گرفته بود. اينو مي‌ذارم به حساب اينكه داري مي‌گي:‌ خره تو برام مهمي ... برام اهميت داري ... (مي‌دونم كه اينطوري حرف نمي‌زني مي‌دونم كه تو از تمام تصورات من منزهي ولي اجازه بده اينطور فكر كنم اينطور احساس محبت بيشتري بهت دارم مگه نه اينكه رابطه بنده و خالق نزديك ترين رابطه بين دو موجوده؟) ممنون ... منو ببخش و حرفام رو به دل نگير. آخه من به غير تو كسي رو ندارم كه بهش غر بزنم. من فقط يه بنده‌م تنها و بي پناه و تو خدايي بزرگ و بي‌نياز.

با تمام نقص ها و گناهام چشم اميد به بخشايش تو دارم. آشتي؟

جمعه نمي‌دونم 12 يا 13 يا 14 دي 87

 

+ نوشته شده توسط آزاده در چهارشنبه 7 اسفند1387 و ساعت 23:54 |